کسی مشکلی برد پیش علی

کسی مشکلی برد پیش علی
مگر مشکلش را کند منجلی
امیر عدو بند مشکل گشای
جوابش بگفت از سر علم و رای
شنیدم که شخصی در آن انجمن
بگفتا چنین نیست یا باالحسن
نرنجید از او حیدر نامجوی
بگفت ار تو دانی از این به بگوی
بگفت آنچه دانست و بایسته گفت
به گل چشمهٔ خور نشاید نهفت
پسندید از او شاه مردان جواب
که من بر خطا بودم او بر صواب
به از من سخن گفت و دانا یکی است
که بالاتر از علم او علم نیست
گر امروز بودی خداوند جاه
نکردی خود از کبر در وی نگاه
بدر کردی از بارگه حاجبش
فرو کوفتندی به ناواجبش
که من بعد بی آبرویی مکن
ادب نیست پیش بزرگان سخن
یکی را که پندار در سر بود
مپندار هرگز که حق بشنود
ز عملش ملال آید از وعظ ننگ
شقایق به باران نروید ز سنگ
گرت در دریای فضل است خیز
به تذکیر در پای درویش ریز
نبینی که از خاک افتاده خوار
بروید گل و بشکفد نوبهار
مریز ای حکیم آستینهای در
چو می‌بینی از خویشتن خواجه پر
به چشم کسان در نیاید کسی
که از خود بزرگی نماید بسی
مگو تا بگویند شکرت هزار
چو خود گفتی از کس توقع مدار

سعدی

آب حيات من است، خاک سر کوی دوست

آب حيات من است، خاک سر کوی دوست
گر دو جهان خرميست، ما و غم روی دوست
 
ولوله در شهر نيست جز شکن زلف يار
فتنه در آفاق نيست جز خم ابروی دوست

داروی مشتاق چيست؟ زهر ز دست نگار
مرهم عشاق چيست؟ زخم ز بازوی دوست

دوست به هندوی خود گر بپذيرد مرا
گوش من و تا به حشر، حلقه هندوی دوست

گر متفرق شود خاک من اندر جهان
باد نيارد ربود گرد من از کوی دوست

گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل
روز قيامت زنم خيمه به پهلوی دوست

هر غزلم نامه‌ايست صورت حالی در او
نامه نوشتن چه سود؟ چون نرسد سوی دوست

لاف مزن سعديا شعر تو خود سحرگير
سحر نخواهد خريد، غمزه جادوی دوست

سعدی

سلسله موی دوست، حلقه دام بلاست

سلسله موی دوست، حلقه دام بلاست
هر که در اين حلقه نيست، فارغ از اين ماجراست

گر بزنندم به تيغ، در نظرش بی‌دريغ
ديدن او يک نظر، صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حيف نباشد که دوست، دوست‌تر از جان ماست

دعوی عشاق را شرع نخواهد بيان
گونه زردش دليل، ناله زارش گواست

مايه پرهيزگار، قوت صبر است و عقل
عقل گرفتار عشق، صبر زبون هواست

دلشده پايبند، گردن جان در کمند
زهره گفتار نه، کاين چه سبب وان چراست

مالک ملک وجود، حاکم رد و قبول
هر چه کند جور نيست ور تو بنالی جفاست

تيغ برآر از نيام، زهر برافکن به جام
کز قبل ما قبول، وز طرف ما رضاست

گر بنوازی به لطف، ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من روان، زجر تو بر من رواست
 
هر که به جور رقيب يا به جفای حبيب
عهد فراموش کند، مدعی و بی‌وفاست

سعدی

هر کس به تماشايی رفتند به صحرايی

هر کس به تماشايی رفتند به صحرايی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جايی

يا چشم نمی‌بيند يا راه نمی‌دارد
هر کو به وجود خود دارد ز تو پروايی

زيبا ننمايد سرو، اندر نظر عقلش
آن کش نظری باشد بر قامت زيبايی

دیوانه عشقت را جایی نظر افتادست
کانجا نتواند رفت اندیشه دانایی

گویند رفیقانم در عشق چه سر داری؟
گویم که سری دارم، درباخته در پایی

امید تو بیرون برد از دل همه امیدی
سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی

زنهار نمی‌خواهم کز قتل امانم ده
تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی

من دست نخواهم برد الا به سر زلفت
گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی

گویند تمنایی از دوست بکن سعدی
جز دوست نخواهم کرد، از دوست تمنایی

سعدی

برخیز که می‌رود زمستان

برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان

وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان

برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان

خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان

آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان

بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان

بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان

ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان

چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران

سعدی چو به میوه می‌رسد دست
سهل ست جفای بوستانبان

سعدی

باد بهارى وزيد، از طرف مرغزار

باد بهارى وزيد، از طرف مرغزار
باز به گردون رسيد، ناله ى هر مرغ زار

سرو شد افراخته، كار چمن ساخته
نعره زنان فاخته، بر سر بيد و چنار

گل به چمن در برست، ماه مگر يا خورست
سرو به رقص اندرست، بر طرف جويبار

شاخ كه با ميوه هاست، سنگ به پا مي خورد
بيد مگر فارغست، از ستم نابكار

شيوه ى نرگس ببين، نزد بنفشه نشين
سوسن رعنا گزين، زرد شقايق ببار

خيز و غنيمت شمار، جنبش باد ربيع
ناله ى موزون مرغ، بوى خوش لاله زار

هر گل و برگى كه هست، ياد خدا مي كند
بلبل و قمرى چه خواند، ياد خداوندگار

برگ درختان سبز، پيش خداوند هوش
هر ورقى دفتريست، معرفت كردگار

وقت بهارست خيز، تا به تماشا رويم
تكيه بر ايام نيست، تا دگر آيد بهار

بلبل دستان بخوان، مرغ خوش الحان بدان
طوطى شكرفشان، نقل به مجلس بيار

بر طرف كوه و دشت، روز طوافست و گشت
وقت بهاران گذشت، گفته ى سعدى بيار

 سعدی

شکست عهد مودت نگار دلبندم

شکست عهد مودت نگار دلبندم
برید مهر و وفا یار سست پیوندم
به خاک پای عزیزان که از محبت دوست
دل از محبت دنیا و آخرت کندم
تطاولی که تو کردی به دوستی با من
من آن به دشمن خون خوار خویش نپسندم
اگر چه مهر بریدی و عهد بشکستی
هنوز بر سر پیمان و عهد و سوگندم
بیار ساقی سرمست جام باده عشق
بده به رغم مناصح که می‌دهد پندم
من آن نیم که پذیرم نصیحت عقلا
پدر بگوی که من بی‌حساب فرزندم
به خاک پای تو سوگند و جان زنده دلان
که من به پای تو در مردن آرزومندم
بیا بیا صنما کز سر پریشانی
نماند جز سر زلف تو هیچ پابندم
به خنده گفت که سعدی از این سخن بگریز
کجا روم که به زندان عشق دربندم

سعدی

وه که جدا نمی شود نقش تو از خيال من

وه که جدا نمی شود نقش تو از خيال من
تا چه شــــود بـــه عــاقــبت در طلب تو جان من

نالــــه زيــــر و زار مـن زارترست هر زمان
بس که به هجر مي دهد عشق تو گوشمال من

نــــور ســـتـــارگان ستد روي چو آفتاب تو
دست نــــمــــاي خلق شد قامت چون هلال من

پـــرتو نور روي تو هر نفسي به هر کسي
مــــــي رســـــد و نمـــي رسد نوبت اتصال من
 
خاطــر تو به خون من رغبت اگر چنين کند
هــــم بــــه مـــراد دل رسد خاطر بد سگال من

دیــــده زبـان حال من بر تو گشاد رحم کن
چون کــــه اثــــر نمـــی کنـد در تو زبان قال من

بـــر گـــذري و نـــنـــگري بازنگر که بگذرد
فـــقـــر مـــــن و غـــنـاي تو جور تو احتمال من

چــــرخ شنــــيد نـاله ام گفت منال سعديا
که آه تــــو تـــــيــــره مـــي کند آينه جمال من

سعدی

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد  
ابری که در بیابان بر تشنه​ای ببارد
ای بوی آشنایی دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان پیوند روح دارد
سودای عشق پختن عقلم نمی​پسندد
فرمان عقل بردن عشقم نمی​گذارد
باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را
ور نه کدام قاصد پیغام ما گذارد
هم عارفان عاشق دانند حال مسکین
گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد
زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین
بر دل خوشست نوشم بی او نمی​گوارد
پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی
گوییم جان ندارد یا دل نمی​سپارد
مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق
در روز تیرباران باید که سر نخارد
بی​حاصلست یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد
دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت
کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد

سعدی

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

 به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل
آنچه در سر سویدای بنی آدم از اوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم زخم که درمان هم از اوست
زخم خونینم اگر به نشود، به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست
پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است
چون بر این در همه را پشت عبادت خم از اوست
سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست

سعدی

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم
حکايتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصيحت مردم حکايت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که ديده از تو بپوشم
من رميده دل آن به که در سماع نيايم
که گر به پای درآيم بدر برند به دوشم      
بيا به صلح من امروز در کنار من امشب
که ديده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هيچ بدادی و من هنوز برآنم
که از وجود تو مويی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکايت کنم زدست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طريق عشق رها کن
سخن چه فايده گفتن چو پند می‌ننيوشم
به راه باديه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نيابم بقدر وسع بکوشم

سعدی

بسیار ســـــــفر باید تا پخته شود خــــــــامی

بسیار ســـــــفر باید تا پخته شود خــــــــامی
صوفی نشـــــــــــود صافی تا درنکشد جامی
گـــــــر پیر مناجاتست ور رند خــــــــراباتی
هـــر کس قلمی رفته‌ست بر وی به سرانجامی
فـــــردا کـــــه خلایق را دیوان جزا باشـــــد
هـــــــر کس عملی دارد من گـوش به انعامی
ای بلبــــــل اگـــــــر نالی من با تو هم آوازم
تو عشـــــق گلی داری من عشق گل اندامــی
سروی به لب جویی گــویند چه خوش باشــد
آنان که ندیدســــــتند ســـــروی به لب بامی
روزی تن من بینی قـــــــربان ســـــر کـویش
وین عــــید نمی ‌باشــد الا به هــــــــــر ایامی
ای در دل ریش من مهــرت چــو روان در تن
آخــــــر ز دعاگویی یاد آر به دشـــــــــنامی
باشــد کـــه تو خود روزی از ما خبری پرسی
ور نه که برد هیهات از مــــــا به تو پیغــــامی
گـــــــر چه شب مشتاقان تاریک بود امـــــا
نـومــــــــــید نباید بـود از روشـــــــنی بامی
ســـــــــــعدی به لب دریا دردانه کــجا یابی
در کام نهنگان رو گــــــــــر می ‌طلبی کامی

سعدی

بس بگرديد و بگردد روزگار

بس بگرديد و بگردد روزگار
دل به دنيا در نبندد هوشيار
اي كه دستت مي‌رسد، كاري بكن
پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار
اين كه در شهنامه‌ها آورده‌اند
رستم و رويينه تن اسفنديار
تا بدانند اين خداوندان ملك
كز بسي خلقست دنيا يادگار
اين همه رفتند و ما اي شوخ چشم
هيچ نگرفتيم از ايشان اعتبار
اين همه هيچست چون مي‌بگذرد
تخت و بخت و امر و نهي گير و دار
چون زبر دستيت بخشيد آسمان
زير دستان را هميشه نيك دار
زور بازو داري و شمشير تيز
گر جهان لشكر بگيرد غم مدار
از درون خستگان انديشه كن
وز دعاي مردم پرهيزگار
منجيق آه مظلومان به صبح
سخت گيرد ظالمان را در حساب
هر كرا خوف و طمع در كار نيست
از ختا باكش نباشد وز تتار

سعدي

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

سعدی

مشنو ای دوست که غير از تو مرا ياری هست

مشنو ای دوست که غير از تو مرا ياری هست
يا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه ی موييت گرفتاری هست
گر بگويم که مرا با تو سر و کاری نيست
در و ديوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عيبم کند از عشق و ملامت گويد
تا نديدست ترا بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقيبت چو کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس
که چو من سوخته در خيل تو بسياری است
باد خاکی ز مقام تو بياورد و ببرد
اب هر طيب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ريزم که پسند تو بود
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
من از اين دلق مرقع به در ايم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همين داغ محبت که مراست
که نه مستم من و در دور تو هوشياری هست
عشق سعدی نه حديثست که پنهان ماند
داستانيست که بر هر سر بازاری هست

سعدی

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه
دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم
تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم
به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم
فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم
شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم

سعدی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده ای

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده ای
وی درد وای درمان من ازمن چرا رنجیده ای
ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من
لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده ای
بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم
وز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجیده ای
گر من بمیرم از غمت خونم بتا در گردنت
فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده ای
من سعدی درگاه تو عاشق بروی ماه تو
هستیم نیکوخواه تو ازمن چرا رنجیده ای

سعدی

بر من که صبوحی زده ام خرقه حرامست

بر من که صبوحی زده ام خرقه حرامست
ای مجلسیان راه خرابات کدامست
هر کس به جهان خرمیی پیش گرفتند
ما را غمت ای ماه پری چهره تمامست
برخیز که در سایه سروی بنشینیم
کان جا که تو بنشینی بر سرو قیامست
دام دل صاحب نظرانت خم گیسوست
وان خال بناگوش مگر دانه دامست
با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت
گر باده خورم خمر بهشتی نه حرامست
با محتسب شهر بگویید که زنهار
در مجلس ما سنگ مینداز که جامست
غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشت
تا خلق ندانند که معشوقه چه نامست
دردا که بپختیم در این سوز نهانی
وان را خبر از آتش ما نیست که خامست
سعدی مبر اندیشه که در کام نهنگان
چون در نظر دوست نشینی همه کامست

سعدی

در آن نــفس کـه بـــميرم در آرزوی تـــو باشـم

در آن نــفس کـه بـــميرم در آرزوی تـــو باشـم
بدان امــيد دهـم جـان که خـاک کوی تو باشم
به وقـت صبح قـيامــت کـه سـر ز خـاک بر آرم
به گفتگوی تو خيزم به جـست و جوی تو باشم
به مـجمـعی که در آيـند شاهــدان دو عـــالـم
نظر به ســـوی تـــو دارم غــــلام روی تو باشم
حـديـث روضـــه نــگـويــم گـل بـهـشت نبـــويم
جمـال حـــور نـــجويـــم دوان به سوی تو باشم
بـه خـوابگاه عـدم گر هــزار ســـال بخــســبم
به خواب عافـيت آن گه بــه بوی مـوی تو باشم
مـی بهــشت نـنـوشم ز جـام سـاقي رضــوان
 مرا به باده چه حاجت که مسـت بوی تو باشم
هــزار باديـه ســـهل اســت با وجــود تــو رفتن
 اگر خــلاف کــنــم ســــعديا بـه سـوی تو باشم

سعدی

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه، که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نه‌ایم نیست بوالعجب
در حلقه‌ایم با تو چون حلقه بر دریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست، دشمن است شکایت کجا بریم
نه بوی مهر می شنویم، از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
ما خود نمی رویم دوان از قفای کس
زان می برد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

سعدی

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم
قناعت می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابم
تحمل می‌کنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم
خوشا و خرّما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی‌بینم
نم چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی‌بینم
کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست وآن دم هم نمی‌بینم

سعدی

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
نه قوتی که توانم کناره جستن ازو
نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم
نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که در دامن قرار کشم
ز دوستان زجفا سیر گشته مردی نیست
جفای دوست زنم، گرنه مردوار کشم
چو می‌توان به صبوری کشید جور عدو
چرا صبور نباشم که جور یار کشم
شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل
ضرورتست که درد سر خمار کشم
گلی چو روی تو گر در چمن به دست آرم
کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم

سعدی

ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه‌ایم

ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه‌ایم
با خرابات آشناییم از خرد بیگانه‌ایم
خویشتن سوزیم و جان بر سر نهاده شمع‌وار
هر کجا در مجلسی شمعیست ما پروانه‌ایم
اهل دانش را درین گفتار با ما کار نیست
عاقلان را کی زیان دارد که ما دیوانه‌ایم
گر چه قومی را صلاح و نیکنامی ظاهرست
ما به قلاشی و رندی در جهان افسانه‌ایم
اندرین راه ار بدانی هر دو بر یک جاده‌ایم
واندرین کوی ارببینی هر دو از یک خانه‌ایم
خلق می‌گویند جاه و فضل در فرزانگیست
گو مباش اینها که ما رندان نافرزانه‌ایم
عیب تست ار چشم گوهر بین نداری ورنه ما
هر یک اندر بحر معنی گوهر یکدانه‌ایم
از بیابان عدم دی آمده فردا شده
کمتر از عیشی یک امشب کاندرین کاشانه‌ایم
سعدیا گر باده‌ی صافیت باید باز گو
ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه‌ایم

سعدی

تو را نادیدن ما غم نباشد

تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می​کنی محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد
مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عیش بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد

سعدی

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
دل دردمند مارا که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش مارا
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

سعدی

این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست

این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست
تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست
دل زنده می‌شود به امید وفای یار
جان رقص می‌کند به سماع کلام دوست
تا نفخ صور بازنیاید به خویشتن
هرک اوفتاد مست محبت ز جام دوست
من بعد از این اگر به دیاری سفر کنم
هیچ ارمغانیی نبرم جز سلام دوست
رنجور عشق به نشود جز به بوی یار
ور رفتنیست جان ندهد جز به نام دوست
وقتی امیر مملکت خویش بودمی
اکنون به اختیار و ارادت غلام دوست
گر دوست را به دیگری از من فراغتست
من دیگری ندارم قایم مقام دوست
بالای بام دوست چو نتوان نهاد پای
هم چاره آن که سر بنهی زیر بام دوست
درویش را که نام برد پیش پادشاه
هیهات از افتقار من و احتشام دوست
گر کام دوست کشتن سعدیست باک نیست
اینم حیات بس که بمیرم به کام دوست 

سعدی

از هر چه می رود سخن دوست خوشتر است

از هر چه می رود سخن دوست خوشتر است
پیغام آشنا نفس روح پروراست
هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای ؟
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر
چون هست اگر چراغ نباشد منوراست
ابنای روزگار به صحرا روند و باغ
صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبراست
جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی
وین دم که می زنم ز غمت دود مجمر است
شبهای بی توام شب گور است در خیال
ور بی تو بامداد کنم روز محشر است
گیسوت عنبرینۀ گردن تمام بود
معشوق خوب روی چه محتاج زیور است
سعدی خیال بیهده بستی امید وصل
هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است
زنهار از این امید درازت که در دل است
هیهات ازین خیال محالت که در سر است

سعدی

شبِ عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد

شبِ عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا، کز اول شب درِ صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیرِ باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که مُحبّ صادق آنست که پاکباز باشد
ه کرشمۀ عنایت نظری به سوی ما کن
 که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
همه شب در این خیالم که حدیث وصل جانان
به کدام دوست گویم که محَل راز باشد؟
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟
و صَنَم نمی گذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست گرفتم
که ثنا و حمد گویم و جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که بر گرفتی به وفا و عهدِ یاران
اگر از بلا بترسی قَدَم مَجاز باشد

سعدی

از در درآمدی و من از خود به درشدم

از در درآمدی و من از خود به درشدم
گوبی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودی به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

سعدی