عقل برو برو برو عشق بیا بیا بیا

عقل برو برو برو عشق بیا بیا بیا
راحت جان و دل تویی دور مشو ز پیش ما

داروی درد عاشقی هست دوای درد ما
نیست به نزد عاشقان خوشتر از این دوا دوا

کشته ی تیغ عشق او زنده دلی است جاودان
بنده ی خویش اگر کشد نیست به خواجه خونبها

مست و خراب و ساکنم بر سر کوی می فروش
زاهد و کنج صومعه، او به کجا و ما کجا

جام جهان نمای ما آیینه جمال او
جام جهان نما نگر روی به آیینه نما

هر که گدای او بود پادشه است بر همه
شه چه بود که پادشه بر در او بود گدا

سید مست ما سزد بنده ی بندگی او
حضرت او از آن ما جنت و حوریان ترا

شاه نعمت الله ولی

ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم

ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم
صد درد را به گوشه ی چشمی دواکنیم
در حبس صورتیم و چنین شاد و خرمیم
بنگر که در سراچه معنی چه ها کنیم
رندان لاابالی و مستان سرخوشیم
هشیار را به مجلس خود کی رها کنیم؟
موج محیط گوهر دریای عزتیم
ما میل دل به آب و گل، آخر چرا کنیم؟
در دیده روی ساقی و در دست جام می
باری بگو که گوش به عاقل چرا کنیم
ما را نفس چو از دم عشق است لاجرم
بیگانه را به یک نفسی آشنا کنیم
از خود برآ و در صف اصحاب ما شتاب
تا سیدانه روی دلت با خدا کنیم

شاه نعمت‌الله‌ولی

سیدانه : گرگ