مرثیه در خاموشی فروغ فرخزاد

به جُستجوی تو
بر درگاهِ کوه می‌گریم،
در آستانه‌ی دریا و علف

به جُستجوی تو
در معبرِ بادها می‌گریم
در چارراهِ فصول،
در چارچوبِ شکسته‌ی پنجره‌یی
که آسمانِ ابرآلوده را
                        قابی کهنه می‌گیرد.
. . . . . . . . . .

به انتظارِ تصویرِ تو
این دفترِ خالی
                 تا چند
تا چند
       ورق خواهد خورد؟

جریانِ باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهرِ مرگ است. ــ

و جاودانگی
             رازش را
                      با تو در میان نهاد.

پس به هیأتِ گنجی درآمدی:
بایسته و آزانگیز
                   گنجی از آن‌دست
که تملکِ خاک را و دیاران را
                                 از اینسان
                                            دلپذیر کرده است!

نامت سپیده‌دمی‌ست که بر پیشانی‌ِ آسمان می‌گذرد
ــ متبرک باد نامِ تو! ــ

و ما همچنان
دوره می‌کنیم
شب را و روز را
هنوز را…

احمد شاملو

اگر باید زخمی داشته باشم...

اگر باید زخمی داشته باشم
که نوازشم کنی
بگو تا تمام دلم را
شرحه شرحه کنم

زخم ها زیبایند
و زیباتر آنکه
تیغ را هم تو فرود آورده باشی
تیغت سحر است و
نوازشت معجزه
و لبخندت
تنظیفی از قواره نور
و تیمار داری ات
کرشمه ای میان زخم و مرهم

عشق و زخم
از یک تبارند
اگر خویشاوندیم یا نه
من سراپا زخمم
تو سراپا
همه انگشتِ نوازش باش


حسین منزوی

بود که بار دگر بشنوم صدای تو را؟

بود که بار دگر بشنوم صدای تو را؟
ببينم آن رخ زيبای دلگشای تو را؟

بگيرم آن سر زلف و به روی ديده نهم
ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را

ز بعد اين همه تلخی که می کشد دل من
ببوسم آن لب شيرين جان فزای تو را

کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد
که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را

مباد روزی چشم من ای چراغ اميد
که خالی از تو ببينم شبی سرای تو را

دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود
مگر صبا برساند به من هوای تو را

چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان
که هيچ کس نتواند گرفت جای تو را

ز روی خوب تو برخورده ام، خوشا دل من
که هم عطای تو را ديد و هم لقای تو را

سزای خوبی نو بر نيامد از دستم
زمانه نيز چه بد می دهد سزای تو را

به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم
کنار سفره ی نان و پنير و چای تو را

به پايداری آن عشق سربلندم قسم
که سايه ی تو به سر می برد وفای تو را

هوشنگ ابتهاج. سایه

بریده کتاب- پرنده خارزار

http://s9.picofile.com/file/8350405150/photo_2019_01_28_08_23_31.jpg

بگذار چیزی به شما بگویم، توی این تن مسخره هنوز احساس جوانی می کنم، هنوز حس می کنم و می خواهم و خیال می بافم و خوشی را دوست دارم و از محدودیتهای تن می رنجم. پیری تلخ ترین انتقامی ست که خدای قهار برای ما در نظر گرفته، چرا روح ها را به همان نسبت پیر نمی کند؟

پرنده خارزار- کالین مک کالو