دریا هم این چنین که منم بردبار نیست

دریا و من چقدر شبیهیم گر چه باز
من سخت بی قرارم و او بی قرار نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگار نیست
امشب ولی هوای جنون موج می زند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم این چنین که منم بردبار نیست

محمدعلی بهمنی

گفتم:«بدوم تا تو همه فاصله ها را»

گفتم:«بدوم تا تو همه فاصله ها را»
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را
پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را
ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را
بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را
یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...

محمد علی بهمنی

تا گل غربت نروياند بهار از خاك جانم

تا گل غربت نروياند بهار از خاك جانم
با خزانت نيز خواهم ساخت خاك بي خزانم
گرچه خشتي از تو را حتي به رويا هم ندارم
زير سقف آشناييهات مي خواهم بمانم
بي گمان زيباست آزادي ولي من چون قناري
 دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم
 در همين ويرانه خواهم ماند و از خاك سياهش
شعرهايم را به آبي هاي دنيا مي رسانم
گر تو مجذوب كجا آباد دنيايي من اما
 جذبه اي دارم كه دنيا را بدينجا مي كشانم
 نيستي شاعر كه تا معناي حافظ رابداني
 ورنه بيهوده نمي خواندي به سوي عاقلانم
عقل يا احساس حق با چيست ؟ پيش از رفتن اي خوب
كاش مي شد اين حقيقت را بداني يا بدانم

محمدعلی بهمنی

اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم

اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي كه حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
اشاره اي كنم ، انگار كوه كن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
كه فكر صافي آبي چنين لجن بودم
غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم

محمدعلی بهمنی

از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب

از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب
شايد تو ميخواهی مرا در کوچه ها امشب!
پشت ستون سايه ها روی درخت شب
می جويم اما نيستی در هيچ جا امشب
مي دانم ، آری نيستی اما نمی دانم
بيهوده می گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب ترا بی جستجو می يافتم اما
نگذاشت بی خوابی به دست آرم ترا امشب
ها...سايه ای ديدم! شبيه ات نيست اما حيف
ای کاش می ديدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چيز
حتي ز برگی هم نمی آيد صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه
بشکن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست
شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمی آرم تو که می دانی از ديشب
بايد چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب
ای ماجرای شعر و شب های جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

محمد علی بهمنی

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
 از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
 آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
 بیزارم از خموشی تقویم روی میز
 وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
 از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
 تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
 از حال من مپرس که بسیار خسته ام

محمدعلی بهمنی

در دیگران می جوئیم اما بدان ای دوست

در دیگران می جوئیم اما بدان ای دوست
زین سان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می زن
تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست

گفتی بخوان ، خواندم اگرچه گوش نسپردی
حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم
گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن
از من منه بر شانه ها بار گران ای دوست

نامهربانی را من از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست

آن سان که می خواهد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

محمد علی بهمنی