تنها تو را گاه محرم می شناسم ...

شاید من شاعر تو را کم می شناسم
وقتی تو را تنها به ماتم می شناسم
وقتی تمام سال هستم از تو غافل
تنها تو را گاه محرم می شناسم
تو روح دریایی پر از جوش و خروشی
اما تو را در حد شبنم می شناسم
تنها تو را در شعر هایم می نویسم
تنها تو را در واژه هایم می شناسم
تنها غمم را با تو می گویم در این شعر
تنها تو را در شهر، محرم می شناسم
افسوس تنها از قیامت العطش را...
افسوس راهت را چه مبهم می شناسم
از دشمنانت دست و خنجر های خونین
از دوستانت قامتی خم می شناسم
من ذره ای هستم که تنها فکرم این است
آیا تو را خورشید عالم می شناسم؟
شادم که شعرم پر شد از لفظ تو ای عشق!
هر چند در معنا تو را کم می شناسم

حسین حاج هاشمی

طلای صبح

خیال تو دل ما را شکوفه باران کرد
نميرد آن كه به هر لحظه ياد ياران كرد
نسيم زلف تو در باغ خاطرم پيچيد
دل خزان زده ام را پر از بهاران كرد
چراغ خانه ی آن دلفروز روشن باد
كه ظلمت شب ما را ستاره باران كرد
دو چشم مست تو نازم به لحظه های نگاه
كه هر چه كرد به ما ناز آن خماران كرد
من از نگاه تو مستم بگو كه ساقي بزم
چه باده بود كه در چشم نازداران كرد
به گيسوان بلندت طلای صبح چكيد
ببين كه زلف تو هم كار آبشاران كرد
دو چشم من كه شبی از فراق خواب نداشت
به ياد لاله ی رويت هوای باران كرد
به روی شانه چو رقصید زلف او ز نسیم
چه گویمت که چه با جان بیقراران کرد؟
هزار نغمه ز بلبل به شوق يك گل خاست
چنين هنر غم دلدادگي هزاران كرد
گلاب مي چكد از خامه ات به جام غزل
شكفته طبع تو را روی گلعذاران كرد

مهدی سهیلی