تنها تو را گاه محرم می شناسم ...
شاید من شاعر تو را کم می شناسم
وقتی تو را تنها به ماتم می شناسم
وقتی تمام سال هستم از تو غافل
تنها تو را گاه محرم می شناسم
تو روح دریایی پر از جوش و خروشی
اما تو را در حد شبنم می شناسم
تنها تو را در شعر هایم می نویسم
تنها تو را در واژه هایم می شناسم
تنها غمم را با تو می گویم در این شعر
تنها تو را در شهر، محرم می شناسم
افسوس تنها از قیامت العطش را...
افسوس راهت را چه مبهم می شناسم
از دشمنانت دست و خنجر های خونین
از دوستانت قامتی خم می شناسم
من ذره ای هستم که تنها فکرم این است
آیا تو را خورشید عالم می شناسم؟
شادم که شعرم پر شد از لفظ تو ای عشق!
هر چند در معنا تو را کم می شناسم
وقتی تو را تنها به ماتم می شناسم
وقتی تمام سال هستم از تو غافل
تنها تو را گاه محرم می شناسم
تو روح دریایی پر از جوش و خروشی
اما تو را در حد شبنم می شناسم
تنها تو را در شعر هایم می نویسم
تنها تو را در واژه هایم می شناسم
تنها غمم را با تو می گویم در این شعر
تنها تو را در شهر، محرم می شناسم
افسوس تنها از قیامت العطش را...
افسوس راهت را چه مبهم می شناسم
از دشمنانت دست و خنجر های خونین
از دوستانت قامتی خم می شناسم
من ذره ای هستم که تنها فکرم این است
آیا تو را خورشید عالم می شناسم؟
شادم که شعرم پر شد از لفظ تو ای عشق!
هر چند در معنا تو را کم می شناسم
حسین حاج هاشمی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۶ ساعت 17:53 توسط مریم
|