باید رفت به خواب زمستانی خرس‌ها...

باید رفت به خواب زمستانی خرس‌ها.
 فرصتی بلند برای بازیابی شور زندگی. آرمیدن در خاموشی خمارین خوابی ممتد و بی‌تشویش تا تمام تاول‌های ملال و آبله‌های اندوه، ناپدید شوند.
تمام پاییز،
 به دور از تیک تاک مزاحم ساعت‌ها و دقیقه‌های برگ‌ریز شاخه‌ها، سر بر شانه‌های ملایم خواب بگذاری و قلبت را با نغمه‌های آسوده‌ی شب، میزان کنی.
در آهستگی حلزون‌وار خوابی چندماهه، امیدهای تازه جوانه بزنند و زندگی یکی یکی سنگ‌هایش را با مرگ وا کند.
آن‌قدر در خاموشی خواب بمانی که همه‌ی واژه‌های دست‌آلود از یادت بروند.
 آن‌وقت در روزهای نسیم‌زده‌ و بنفشه‌آمیز اسفند بیدار ‌شوی و ببینی هیچ واژه‌‌ای، آلوده نیست و می‌توانی با هر واژه‌ای برای نخستین بار، دیدار کنی....
باید رفت.
 به خواب زمستانی خرس‌ها...

صدیق قطبی

ما را کبوترانه وفادار کرده است...

http://s9.picofile.com/file/8311414942/0007612508.jpg

دوستی قابل اعتماد برایم تعریف کرد که سال‌ها قبل، از سرِ بخت و اتفاق، همسفرِ دکتر شفیعی کدکنی بوده است. در پروازِ تهران به بوشهر. شفیعی در صندلی مجاورِ او نشسته بود و دوست من در آغاز نمی‌دانست کسی که هم‌کلام او شده، شفیعی است.
گفت در حین صحبت، اشاره‌ی ادبی و استشهاد شعری فراوان داشت و همین باعث شد تعجب کنم و از نامش بپرسم. بعد که گفت من شفیعی هستم کلّی ذوق‌ کردم. بوشهر که پیاده شدیم، در رزرو هتل و محل استقرارشان ظاهراً تعلل و درنگی رخ داده بود و به اصرار پدرم، شب را در خانه‌ی ما ماند.
از آن شب‌نشینی خجسته و صمیمی که متعلق به سال‌ها قبل است، تنها خاطره‌ای روشن و دل‌نواز به یاد دارد.
می‌گوید شفیعی برای ما از خاطره‌‌ی آشنایی و دوستی با یک کبوتر گفت و حکایت کرد از آنچه عامل کفتربازشدنش در مقطعی از زندگی بوده است.
گفت سفری چندروزه به مشهد پیش ‌آمد و هتل ما نزدیک مرقد امام رضا بود. یک روز دیدم کبوتری آمده و لبِ پنجره نشسته. برایش غذا گذاشتم. انس گرفت و روزهای بعد هم آمد. هر روز برایش آب و دانه می‌گذاشتم. اقامت چند روزه‌مان در هتل که تمام شد و رفتیم سوار ماشین بشویم، دیدم همان کبوتر آمده و روی سقف ماشین نشسته. همراه خودمان به تهران آوردیم. برایش در پشت‌بامِ خانه‌ی‌مان، جایی مهیا کردم. بعد دلم برای تنهایی‌اش سوخت و برایش جفتی خریدم. زاد و ولد کردند و من شدم کبوترباز...
کبوترها زیاد شده بودند و همسایه‌ها گه‌گاه شکایت می‌کردند. ناگزیر شدم کبوترداری را کنار بگذارم.
کبوتر پیِ ‌من آمده بود، من پیِ‌ کبوتر نرفتم.

صدیق قطبی