می آیی؟

افق، ستاره، پرستو، درخت،  زیبایی
قفس، پرنده، ترنّم، بهار، شیدایی

سحر، شکوفه، نیایش، سلام، سّجاده
عبور، پنجره، دریا، سکوت، یکتایی

اتاق، آینه، باران، صدای پای سکوت
دو چشم خیره در آیینه، روح، تنهایی

صدای رود که در گوش سنگ می پیچد:
چقدر آینه بودن خوش است، می آیی؟

همین دقیقه که هنگام خیزش روح است
همان نگاه که دارد به دوش دانایی

قربان ولیئی

درویش رفته از خویش...

درویش ، رفته از خویش ، تنبور می نوازد
صجرا ، جنون ، سفر ، ماه ، ماهور می نوازد
با هر فرود دستی ، جان می دهد به هستی
تنبور می نوازد یا صور می نوازد؟
این پنجه نیست دیگر ، عشق است و بیشتر تر
برپا شده است محشر ، در شور می نوازد
شطحی عظیم ، باری ، از ساز اوست جاری
از خویش گشته عاری ، منصور می نوازد
هو حق کشید درویش ، یعنی چه دید درویش؟
او را شنید از خویش ، بر طور می نوازد
رعد است و برق و باران ، از آسمان نه ، از جان
درویش ، رفته از خویش ، تنبور می نوازد

قربان ولیئی

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ویرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد

دل خانه عشقست خدا را به که گویم
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد

گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کنی قصه ز اسکندر و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد

حسین پژمان بختیاری