هوای تازه
دلم گرفت از این پرده های زِبر و زمخت
به تنگ آمدم از این حجاب های ضخیم
خوشا برهنگیِ روح
غرقِ نور و نسیم.
ز عقل و نَقل، ملولم
هوای تازه کجاست؟
دلم تراکمِ فریادِ بی قراری هاست
سَرم چو گنبدِ پوکیده ای ورم کرده
و دست هام
_ دو گلدسته ی نیایشگر _
به سمت آبیِ آرامِ رستگاری هاست.
به قول حضرت حافظ،
بیا بشوی اوراق
که علم عشق،
ورای کتاب و دفترهاست.
بیا دوباره به آغاز خویش برگردیم؛
به سمت منطقِ رویان و روشنِ آواز
به سمت " فلسفه ی لاجوردیِ " پرواز
به سوی دانش سیّالِ باغ های ازل
و سوی بینشِ مواج و ژرفِ دریاها.
بیا به کودکیِ پرطراوتِ تاریخ
و تا جوانی جغرافیا پلی بزنیم.
▫️
ورای غرش این طبل های توخالی،
خوشا سکوتِ رهایی
خوشا سبکبالی
مرا به دانش و فضل
- این فریبِ فربه - چه کار؟
مرا چه کار به نر- ماده های آبستن؟
خوشا بکارتِ پرواز
به پهنه های نيالوده ی " ندانستن"!
محمّدرضا روزبه