من نمی گویم زیان کن یا به فکر سود باش

من نمی گویم زیان کن یا به فکر سود باش
ای ز فرصت بی خبر در هر چه هستی زود باش
زیب هستی چیست غیر از شور عشق و ساز حسن
نکهت گل گر نه ای، دود دماغ عود باش
راحتی گر هست در آغوش سعی بیخودی ست
یک قلم لغزش چو مژگانهای خواب آلود باش
مومیایی هم شکستن، خالی از تعمیر نیست
ای زبانت هیچ! بهر دردمندی سود باش
نقد حیرتخانه هستی صدایی بیش نیست
ای عدم! نامی به دست آورده ای موجود باش

بیدل دهلوی

دل به یاد پرتو حسنت سرا پا آتش است

دل به یاد پرتو حسنت سرا پا آتش است
از حضور آفتاب آیینه ی ما آتش است

پیکر ما همچو شمع از گریه ی شادی گداخت
اشک هرجا بنگری آب است، اینجا آتش است

تا نفس باقیست عمر از پیچ و تاب آسوده نیست
می تپد برخویشتن تا خار و خس با آتش است

عشق می آید برون گر واشکافی سینه ام
چون طلسم سنگ نام این معما آتش است

شمع تصویریم، از سوز و گداز ما مپرس
پرتوی از رنگ تا باقیست، با ما آتش است

غرق وحدت باش اگر آسوده خواهی زیستن
ماهیان را هر چه باشد غیر دریا آتش است

نیست بیدل بیقراری های آهم بی سبب
کز دل گرمم نفس را در ته پا آتش است

بیدل دهلوی