بار دگر اگر به درختی نظر کنم...

بار دگر اگر به درختی نظر کنم
یا از میان بیشه و باغی گذر کنم
چشمم به قد و قامت دار و درخت نیست
چشمم به روی نقش و نگار بهار نیست
چشمم به برگ نیست
چشمم به غنچه و گل و سبزینه خار نیست
چشمم به دستهای پر شاخسار نیست
این بار چشم من به سوی آشیانه‌هاست
آنجا که می‌تپد دل نوزاد زندگی
وندر هجوم سخت‌ترین تندباد‌هاست
آماجگاه تیر تگرگ و سنان برق
پروازگاه خوشدلی و خانه بلاست
چشمم به لانه‌هاست
ای جوجگان از دل توفان برآمده
چشمم پی شماست

سیاوش کسرایی

باور نمی کند، دل من مرگ خویش را

http://s8.picofile.com/file/8349500018/250238_826.jpg

باور نمی کند، دل من مرگ خویش را
نه، نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است، نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل، خس و خاشک می شود؟
آخر چگونه، این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود؟
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند؟
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریاچه ها
چشم انتظار یار، سیه پوش می شوند؟
باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ، دروغ هراسناک
پل می کشد به ساحل آینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کنند
در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند جایی و خورشید می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی، جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار؟
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من، در هوا پر است

سیاوش کسرائی

گل و بلبل

لانه ام در باغ صیاد است
بشنوید ای تندرایان تن آسوده
سینه ام در هر دمی آماجگاه تیر بیداد است

پندگویان میدهندم پند:
ماندنت، بیهوده اینجا ماندنت تا چند
بال بگشا، دل بکن از این خطر خانه
آشبان بردار از شاخی که هردم در کف باد است

من ولی در باغ میمانم که باغم پر گل یاد است
وز فراز چشم اندازم فراوان پرده ها پیدا:
برگ افشان درختان تبرخورده
مرگ شبنم ها
سرکشی خارها و جست و جوی ریشه ها در خاک
عطر پنهان بهاری زندگی آرا
این چه فریاد است
بلبلان خسته خار در پهلو!؟
مرگ، در باغی که هر گلدانه ی خشمی در آن رویاست
مرگ، در باغی که من دارم
در کنار غنچه های تنگدل زیباست

آری، آری من به باغ خفته می مانم
باغ، باغ ما است
پنج روزی بیش و کم، گر پایمال پای صیاد است

سیاوش کسرایی

تو قامت بلند تمنايي اي درخت!

تو قامت بلند تمنايي اي درخت!
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالايي اي درخت
دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار
زيبايي اي درخت!
وقتي كه باد ها
در برگ هاي در هم تو لانه مي كنند
وقتي كه باد ها
گيسوي سبز فام تو را شانه مي كنند
غوغايي اي درخت!
وقتي كه چنگ وحشي باران گشوده است
در بزم سرد او
خنيانگر غمين خوش آوايي اي درخت!
در زير پاي تو
اينجا شب است و شب زدگاني كه چشمشان
صبحي نديده است
تو روز را كجا
خورشيد را كجا
در دشت ديده غرق تماشايي اي درخت!
چون با هزار رشته تو با جان خاكيان
پيوند مي كني
پروا مكن ز رعد
پروا مكن ز برق كه بر جايي اي درخت!
سر بر كش اي رميده كه همچون اميد ما
با مايي اي يگانه و تنهايي اي درخت!

سیاوش کسرایی

شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خيال

شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خيال
خواب از سرم به نغمه مرغي پريده بود
در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت
روياي عمر رفته مرا پيش ديده بود
در عالم خيال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قد سروش خميده بود
موي سياه او شده بود اندکي سپيد
گفتي سپيده از افق شب دميده بود
از خود برون شدم به تماشاي روي او
کي لذت وصال بدين حد رسيده بود
دستي کشيد بر سر و رويم به لطف و مهر
يکسال ميگذشت پسر را نديده بود
ياد آمدم که در دل شبها هزار بار
دست نوازشم به سر و رو کشيده بود
چون محو شد خيال پدر از نظر مرا
اشکي به روي گونه زردم چکيده بود

سياوش کسرايي

ما روزی عاشقانه بر می گردیم

ما روزی عاشقانه بر می گردیم
 بر درد فراق چاره گر می گردیم
 از پا نفتاده ایم و تا سر داریم
در گرد جهان به درد سر می گردیم
خندان ما را دوباره خواهی دیدن
 هر چند که با دیده تر می گردیم
 خاکستر ما اگر که انبوه کنند
ما در دل آن توده شرر می گردیم
 گر طالع ما غروب غمگینی داشت
این بار سپیده سحر می گردیم
چون نوبت پرواز عقابان برسد
 ما سوختگان صاحب پر می گردیم
نایافتنی نیست کلید دل تو
 نا یافته ایم ؟ بیشتر می گردیم
از رفتن و بدرود سخن ساز مکن
 ای خوب ! بگو بگو که بر می گردیم

سیاوش کسرائی