خوشا دردی كه درمانش تو باشی

خوشا دردی كه درمانش تو باشی
خوشا راهی كه پایانش تو باشی

خوشا چشمی كه رخسار تو بیند
خوشا ملكی كه سلطانش تو باشی

خوشا آن دل كه دلدارش تو گردی
خوشا جانی كه جانانش تو باشی

خوشی و خرمی و كامرانی
كسی دارد كه خواهانش تو باشی

چه خوش باشد دل امیدواری
كه امید دل و جانش تو باشی

همه شادی عشرت باشد، ای دوست
در آن خانه كه مهمانش تو باشی

گل و گلزار خوش آید كسی را
 كه گلزار و گلستانش تو باشی

چه باك آید ز كس! آن را كه او را
نگهدار و نگهبانش تو باشی

مپرس ازكفر و ایمان بی دلی را
كه هم كفر و هم ایمانش تو باشی

برای آن به ترك جان بگوید
دل بیچاره، تا جانش تو باشی

" عراقی" طالب درد است دایم
به بوی آنكه درمانش تو باشی

فخرالدین عراقی

دلی یا دلبری یا جان و یا جانان نمی دانم

دلی یا دلبری یا جان و یا جانان نمی دانم
همه هستی تویی فی الجمله این و آن نمی دانم

به جز تو در همه عالم دگر دلبر نمی بینم
به جز تو در همه گیتی دگر جانان نمی دانم

یکی دل داشتم پر خون،شد آن هم از کفم بیرون
کجا افتاد آن مجنون،در این دوران نمی دانم

دلم سرگشته می دارد سر زلف پریشانت
چه می خواهد ازین مسکین سرگردان نمی دانم

اگر مقصود تو جان است رخ بنما و جان بستان
اگر مقصد دگر داری من این و آن نمی دانم

نمی یابم ترا در دل،نه درعالم نه در گیتی
کجا جویم ترا آخر من حیران نمی دانم

فخرالدین عراقی

شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟

شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟
به جان می جویمت جانا کجایی؟
همی پویم ببویت گرد عالم
همی جویم ترا هر جا، کجایی؟!
چو تو از حسن در عالم نگنجی
چه دانم تا تو چونی، یا کجایی؟
چو آنجا که تویی کس رو گذر نیست
ز که پرسم که داند تا کجایی؟!
تو پیدایی ولیک از جمله پنهان
وگر پنهان نه ای، پیدا کجایی؟!
ز عشقت عالمی پر شور و غوغاست
چه دانم تا درین غوغا کجایی؟
فتاد اندر سرم سودای عشقت
شدم سرگشته زین سودا کجایی؟!
درین وادی خونخوار غم تو
بماندم بی کس و تنها، کجایی؟
دل سرگشته حیران ما را
نشانی ده، رهی بنما، کجایی؟!

فخرالدین عراقی

عشــــق شــوری در نـهاد ما نهاد

عشــــق شــوری در نـهاد ما نهاد
جان ما در بوتــه‌ی ســـــودا نهاد
گفـت‌وگویـی در زبـان ما فــــکند
جســـت‌وجویی در درون مـــا نهاد
داســتان دلبـــــران آغــــاز کرد
آرزویـــــی در دل شیــــــدا نهاد
قصّــــه خـــوبان به نوعی بازگفت
کاتشـی در پیــر و در برنـــا نهاد
عقل مجـــنون در کــف لیلی سپرد
جان وامـــق در لـب عـــذرا نهاد
بهــر آشــــوب دل ســـودائیان
خــال فتنــه بـر رخ زیبـــا نهاد
وز پــی بـــرگ و نــوای بلبلان
رنـگ و بـویـــی در گل رعـنا نهاد
دمبــدم در هـــر لباســی رخ نمود
لحــظه لحــظه جای دیگــر پا نهاد
فتنـه‌ای انگیــخت شــوری درفکند
در سـرا و شــهر ما چــون پا نهاد
بر مثال خویشتـــن حرفی نــــوشت
نام آن حــــرف آدم و حــــوا نهاد
شــور و غــوغایی بــر آمد از جهان
حسـن او چــون دست در یغما نهاد
چـون در آن غـوغـا عراقی را بدید
نام او ســر دفتـــر غـوغـا نهاد

فخرالدین عراقی

به دست غم گرفتارم، بیا ای یار، دستم گیر

به دست غم گرفتارم، بیا ای یار، دستم گیر
به رنج دل سزاوارم، مرا مگذار، دستم گیر
یکی دل داشتم پر خون، شد آن هم از کفم بیرون
چو کار از دست شد بیرون، بیا ای یار، دستم گیر
ز وصلت تا جدا ماندم همیشه در عنا ماندم
از آن دم کز تو واماندم شدم بیمار، دستم گیر
کنون در حال من بنگر: که عاجز گشتم و مضطر
مرا مگذار و خود مگذر، درین تیمار دستم گیر
ندارم طاقت هجران، به جان، زنهار، دستم گیر
همیشه گرد کوی تو همی گردم به بوی تو  
ندیدم رنگ روی تو، از آنم زار، دستم گیر
چو کردی حلقه در گوشم، مکن آزاد و مفروشم
مکن جانا فراموشم، ز من یاد آر، دستم گیر
شنیدی آه و فریادم، ندادی از کرم دادم
کنون کز پا درافتادم، مرا بردار، دستم گیر
نیابم در جهان یاری، نبینم غیر غم‌خواری
ندارم هیچ دلداری، تویی دلدار، دستم گیر
عراقی، چون نه‌ای خرم، گرفتاری به دست غم
فغان کن بر درش هر دم، که ای غمخوار، دستم گیر

فخرالدین عراقی

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
امروز چنان مستم از باده‌ی دوشینه
تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد
تا هست ز نیک و بد در کیسه‌ی من نقدی
در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد
آن رفت که می‌رفتم در صومعه هر باری
جز بر در میخانه این بار نخواهم شد
از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن
از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد
از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت
وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد
چون یار من او باشد، بی‌یار نخواهم ماند
چون غم خورم او باشد غم‌خوار نخواهم شد
تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم
تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد
چون ساخته‌ی دردم در حلقه نیارامم
چون سوخته‌ی عشقم در نار نخواهم شد
تا هست عراقی را در درگه او باری
بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد

فخرالدین عراقی

آه، به یک ‌بارگی یار کم ما گرفت!

آه، به یک ‌بارگی یار کم ما گرفت!
چون دل ما تنگ دید خانه دگر جا گرفت

بر دل ما گه گهی، داشت خیالی گذر
نیز خیالش کنون ترک دل ما گرفت

دل به غمش بود شاد، رفت غمش هم ز دل
غم چه کند در دلی کان همه سودا گرفت؟

دیده‌ی گریان مگر بر جگر آبی زند؟
کاتش سودای او در دل شیدا گرفت

خوش سخنی داشتم، با دل پردرد خویش
لشکر هجران بتاخت در سر من تا گرفت

دین و دل و هوش من هر سه به تاراج برد
جان و تن و هرچه بود جمله به یغما گرفت

هجر مگر در جهان هیچ کسی را نیافت
کز همه وامانده‌ای، هیچکسی را گرفت

هیچ کسی در جهان یار عراقی نشد
لاجرمش عشق یار، بی‌کس و تنها گرفت

فخرالدین عراقی

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی

همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانه‌ی گدایی

مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟
که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی

به کدام مذهب این این به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟

به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

در دیر می‌زدم من، که یکی ز در در آمد
که : درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی

فخرالدین عراقی