نباشم گر در این محفل، چه غم، دیوانه ای کمتر

نباشم گر در این محفل، چه غم، دیوانه ای کمتر
خوش آن روزی ز خاطر ها روم، افسانه ای کمتر
بگو برق بلاخیزی بسوزد خرمن عمرم
بگرد شمع هستی، بی خبر پروانه ای کمتر
تو ای تیر قضا، صیدی ز من بهتر کجا جویی
به کنج این قفس مرغ ِ نچیده دانه ای کمتر
چه خواهد شد نباشد گر چو من مرغ سخنگویی
نوایی کم، غمی کم، ناله ی مستانه ای کمتر
ز جمع خود برانیدم که همدردی نمی بینم
میانِ آشنایانِ جهان، بیگانه ای کمتر
چه حاصل زین همه شور و نوای عاشقی ای دل
نداری تاب مستی جانِ من، پیمانه ای کمتر
چو مستی بخش گفتاری ندارم، دم فروبستم
سبو بشکسته ای در گوشه ی میخانه ای کمتر
 
 معینی کرمانشاهی

مي گريم و مي خندم، ديوانه چنين بايد

مي گريم و مي خندم، ديوانه چنين بايد
مي سوزم وميسازم، پروانه چنين بايد
مي كوبم ومي رقصم، مي نالم ومي خوانم
در بزم جهان شور، مستانه چنين بايد
من اين همه شيدايي، دارم ز لب جامي
در دست تو اي ساقي، پيمانه چنين بايد
خلقم زپي افتادند، تا مست بگيرندم
در صحبت بي عقلان، فرزانه چنين بايد
يكسو بردم عارف، يكسو كشدم عامي
بازيچه ي هر دستي، طفلانه چنين بايد
موي تو و تسبيح شيخم بدر از ره برد
يا دام چنان بايد، يا دانه چنين بايد
بر تربت من جانا، مستي كن ودست افشان
خنديدن بر دنيا، رندانه چنين بايد

معيني کرمانشاهي

در زدم و گفت کیست؟

در زدم و گفت کیست؟گفتمش ای دوست، دوست
گفت در آن دوست چیست؟ گفتمش ای دوست، دوست
گفت اگر دوستی! از چه در این پوستی؟
دوست که در پوست نیست؟گفتمش ای دوست، دوست
گفت در آن آب گل دیده ام از دور دل
او به چه امید زیست؟گفتمش ای دوست، دوست
گفتمش اینهم دمیست. گفت عجب عالمیست!
ساقی بزم تو کیست؟گفتمش ای دوست، دوست
در چو به رویم گشود، جمله بود و نبود
دیدم و دیدم یکیست.گفتمش ای دوست، دوست

معيني کرمانشاهي