دلم به بوی تو آغشته ست....

دلم به بوی تو آغشته است سپیده دمان
کلمات سرگردان برمی خیزند و
خواب آلوده دهان مرا می‌جویند
تا از تو سخن بگویم
کجای جهان رفته‌ای
نشان قدم هایت
چون دان پرندگان
همه سویی ریخته است
باز نمی‌گردی، می‌دانم
و شعر
چون گنجشک بخارآلودی
بر بام زمستانی
به پاره یخی
بدل خواهد شد

شمس لنگرودی

اندوهگین نباش سرزمین من....

اندوهگین نباش سرزمین من!

در شکافِ زخم‌های تو

بذر گل کاشته‌ام.

تو روزی،

سراسر گلستان خواهی شد.

علیرضا روشن

یار، هی یار!

یار
هی یار، یار!
این جا اگر چه گاه
گل به زمستان ِخسته ... خار می‌شود،
این جا اگر چه روز
گاه چون شب ِتار می‌شود،
اما بهار می‌شود.
من دیده‌ام که می‌گویم!

سیدعلی صالحی

کاش می شد وطنم را...

کاش می‌شد وطنم را

میان نقشه ای تا می کردم

و به کودکان می دادم

که به زیر سر بگذارند

و برای آن خواب ببینند ....

کاش می شد

وطنم را

میان نقشه ای تا می کردم

و از چشمان مرزبانان

ماموران فرودگاه

و ایست بازرسی ها

رد می کردم

و مردمانش را

به رهایی سوق می دادم ....

کاش می شد

وطنم را

میان نقشه‌ای با خودم جا به جا می‌کردم

و هرجا که مناسب می دیدم

همچون قالیچه ای پهن می کردم

و زندگی می کردم....

کاش می شد

وطنم را

میان نقشه‌ای هر جا که دوست داشتم

با خودم می بردم

مثلا می بردم به تماشای نیاگارا

یا ونیز

و یا جزایر قناری

و دوباره او را

شادمان به خانه باز می گرداندم...

کاش می شد

وطنم را

میان نقشه ای تا می کردم

و هرشب زیر سر می گذاشتم

که آسوده بخوابم

که توی روز روشن نشنوم

چقدر از آن را

غارت کرده اند

کاش می شد ...

احمد دریس

بار دگر اگر به درختی نظر کنم...

بار دگر اگر به درختی نظر کنم
یا از میان بیشه و باغی گذر کنم
چشمم به قد و قامت دار و درخت نیست
چشمم به روی نقش و نگار بهار نیست
چشمم به برگ نیست
چشمم به غنچه و گل و سبزینه خار نیست
چشمم به دستهای پر شاخسار نیست
این بار چشم من به سوی آشیانه‌هاست
آنجا که می‌تپد دل نوزاد زندگی
وندر هجوم سخت‌ترین تندباد‌هاست
آماجگاه تیر تگرگ و سنان برق
پروازگاه خوشدلی و خانه بلاست
چشمم به لانه‌هاست
ای جوجگان از دل توفان برآمده
چشمم پی شماست

سیاوش کسرایی

قرار بود یکی از میان شما....

قرار بود یکی از میان شما

برای کودکانِ بی خوابِ این خیابان

فانوسِ روشنی از رویای نان و ترانه بیاورد

قرار بود یکی از میانِ شما

برای آخرین کارتُن‌ خوابِ این جهان

گوشه‌ ی لحافی لبریز از تنفس و بوسه بیاورد

قرار بود یکی از میانِ شما

بالای گنبدِ خضرا برود،

برود برای ستارگانِ این شبِ خسته دعا کند

پس چه شد چراغِ آن همه قرار وُ

عطرِ آن همه نان وُ

خوابِ آن همه لحاف؟

من به مردم خواهم گفت

زورم به این همه تزویرِ مکرر نمی‌ رسد

حالا سال ‌هاست

که شناسنامه‌ های ما را موش خورده است

فرهاد مُرده است

و جمعه

نامِ مستعارِ همه‌ی هفته ‌های ماست.

سید علی صالحی

تمام خواهد شد...

به دلم بَرات شده است
زود… باران خواهد آمد
پارچ و پیاله و هر چه دارید
بردارید به کوچه بیایید،
تشنگی تمام خواهد شد،
به خدای رنگین‌کمان تمام خواهد شد

نه ترس،
نه لکنت،
نه تنهایی،
تنها تمام… تمام خواهد شد

قَسَم به قولِ مردمِ ساده،
فردا صبح
جراحتِ آن‌ همه جهنمِ بی‌شفا
یادتان خواهد رفت.


سیدعلی صالحی

در خیالات خودم....

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می‌نشینی روبه‌رویم خستگی در می‌کنی
چای می‌ریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز می‌خندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟
باز می‌خندم که خیلی...! گرچه می دانی که نیست

شعر می‌خوانم برایت واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می‌گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دست‌هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می‌شود با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست

می‌روی و خانه لبریز از نبودت می‌شود
باز تنها می‌شوم با یاد مهمانی که نیست

رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

بیتا امیری

اگر عشق نمی بود...

اگر عشق نمی بود
علف های بهاری
در آن سردِ سحرگاه
سر از خاک نمی زد

اگر عشق نمی بود
ز سنگ سیه، آن چشمه ی جوشان
گریبان زمین را به جنون چاک نمی زد

اگر عشق نمی بود
بر آن شاخه ی انجیر تک افتاده، چکاوک
چنین پرده ی عشاق، طربناک نمی زد

اگر عشق نمی بود
اگر عشق نمی بود

محمدرضا شفیعی کدکنی

 

بعد از تو...

بعد از تو در شبان تیره و تار من
دیگر چگونه ماه
آوازهای طرح جاری نورش را
تکرار می کند
بعد از تو من چگونه
این آتش نهفته به جان را
خاموش میکنم ؟
این سینه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو ؟ این مباد که بعد از تو نیستم
بعد از تو آفتاب سیاه است
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست
بعد از تو
در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست
بعد از من آسمان آبی است
آبی مثل همیشه
آبی

حمید مصدق