وقتی دلی برای دلی تنگ می شود

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
انگار پای عقربه ها لنگ می شود

تکراری اند پنجره ها و ستاره ها
خورشید بی درخشش و گل، سنگ می شود

پیغام آشنا که ندارند بلبلان
هر ساز و هر ترانه بدآهنگ می شود

انگار بُعد فاصله ها بی نهایت است
انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود

باران بدون عاطفه خشکی می آورد
رنگین کمان یخ زده بی رنگ می شود

هر کس به جز عزیز دلت، یک غریبه است
وقتی دلت برای دلی تنگ می شود

 نغمه مستشار نظامی

راز آفتاب گردان

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم
که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربانتر
من ترا به کسی هدیه می دهم
که صدای ترا از هزار فرسخ راه دور
در خشم ... درمهربانی ... در دلتنگی
در هزار همهمه ی دنیا...یکه و تنها بشناسد
من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم
که راز افتابگردان و تمام سخاوتهای عاشقانه این گل معصوم را بداند
و ترنم دلپذیر هر اهنگ...هر نجوای کوچک
برایش یک خاطره ی مشترک باشد
او باید از رنگین کمان چشمان تو
تشخیص بدهد که امروز هوای دلت افتابی است
یا ان دلی که من برایش می میرم سرد و بارانی است
ای بهانه ی زنده بودنم ....
ترا سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم
که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو
باز هم به دیوانگی وبی پروایی اولین نگاه من بتپد
همانطور عاشق....همانطور مبهوت وقار و جمال بی مثال
آیا کسی پیدا خواهد شد
از من عاشق تر ... و از من مهربانتر برای تو
ترا به او سخاوتمندانه با دنیایی حسرت خواهم بخشید
و او را که از من برای تو عاشق تر است
هزار بار خواهم بوسید

نسرین بهجتی