بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد
صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد
خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد
صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد
شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد
حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان
طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد
سماع آمد سماع آمد سماع بی صداع آمد
وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد
ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد
شقایق ها و ریحان ها و لاله خوش عذار آمد
کسی آمد کسی آمد که ناکس زو کسی گردد
مهی آمد مهی آمد که دفع هر غبار آمد
دلی آمد دلی آمد که دل ها را بخنداند
میی آمد میی آمد که دفع هر خمار آمد
کفی آمد کفی آمد که دریا در از او یابد
شهی آمد شهی آمد که جان هر دیار آمد
کجا آمد کجا آمد کز این جا خود نرفتست او
ولیکن چشم گه آگاه و گه بی اعتبار آمد
ببندم چشم و گویم شد گشایم گویم او آمد
و او در خواب و بیداری قرین و یار غار آمد
کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آید
رها کن حرف بشمرده که حرف بی شمار آمد

مولانا

امروز روز شادي و امسال سال گل

امروز روز شادي و امسال سال گل
نيكوست حال ما كه نكو باد حال گل

گل را مدد رسيد زگلزار روي دوست
تا چشم ما نبيند ديگر زوال گل

مست است چشم نرگس و خندان دهان باغ
از كرّ و فرّ و رونق لطف و كمال گل

سوسن زبان گشوده و گفته به گوش سرو
اسرار عشق بلبل و حسن خصال گل

جامه دران رسيد گل از بهر داد ما
زان مي دريم جامه به بوي وصال گل

گل آنجهاني است نگنجه درين جهان
در عالم خيال چه گنجد خيال گل

گل كيست؟ قاصديست ز بستان عقل و جان
گل چيست؟ رقعه ايست ز جاه و جمال گل

گيريم دامن گل و همراه گل شويم
رقصان همي رويم به اصل و نهان گل

اصل و نهال گل، عرق لطف مصطفاست
زان صدر، بدر گردد آنجا هلال گل

زنده كنند و باز پر و بال نو دهند
هر چند بر كنيد شما پر و بال گل

مانند چار مرغ خليل از پي وفا
در دعوت بهار ببين امتثال گل

خاموش باش و لب مگشا خواجه غنچه وار
مي خند زير لب تو به زير ظلال گل

مولانا

جان جهان

جان جهان! دوش کجا بوده‌ای
نی غلطم ، در دل ما بوده‌ای
دوش ز هجر تو  جفا دیده‌ام
ای که تو سلطان وفا بوده‌ای
آه که من دوش چه سان بوده‌ام!
آه که تو دوش کرا بوده‌ای!
رشک برم کاش قبا  بودمی
چونکه در آغوش قبا بوده‌ای
زهره ندارم که بگویم ترا
 بی من بیچاره چرا بوده‌ای ؟!
یار سبک روح ! به وقت گریز
 تیزتر از باد صبا بوده‌ای
بی ‌تو  مرا رنج و بلا بند کرد
باش که تو بند بلا بوده‌ای
رنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم لطف خدا بوده‌ای
رنگ تو داری، که ز رنگ جهان
پاکی و همرنگ بقا بوده‌ای
آینه ای رنگ تو عکس کسی است
تو ز همه رنگ جدا بوده‌ای

مولانا

سلطان منی، سلطان منی

سلطان منی، سلطان منی
وندر دل و جان، ایمان منی

در من بدمی، من زنده شوم
یک جان چه بود، صد جان منی

نان بی تو مرا، زهرست نه نان
هم آب منی، هم نان منی

زهر از تو مرا پازهر شود
قند و شکر ارزان منی

باغ و چمن و فردوس منی
سرو و سمن خندان منی

هم شاه منی، هم ماه منی
هم لعل منی، هم کان منی

خاموش شوم، شرحش تو بگو
زیرا به سخن، برهان منی

مولانا

گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم

گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
زين دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چونک من از دست شدم در ره من شيشه منه
ور بنهی پا بنهم هر چه بيابم شکنم
زانک دلم هر نفسی دنگ خيال تو بود
گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم
تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم
با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم
اصل تويی من چه کسم آينه ای در کف تو
هر چه نمايی بشوم آينه ممتحنم
تو به صفت سرو چمن من به صفت سايه تو
چونک شدم سايه گل پهلوی گل خيمه زنم
بی تو اگر گل شکنم خار شود در کف من
ور همه خارم ز تو من جمله گل و ياسمنم
دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم
هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم
دست برم هر نفسی سوی گريبان بتی
تا بخراشد رخ من تا بدرد پيرهنم
لطف صلاح دل و دين تافت ميان دل من
شمع دل است او به جهان من کيم او را لگنم

       مولانا

پنبه ز گوش دور کن ، بانگ نجات می رسد

پنبه ز گوش دور کن ، بانگ نجات می رسد
آب سیاه در مرو ، کآب حیات می رسد
نوبت عشق مشتری ، بر سر چرخ می زند
بهر روان عاشقان صد صلوات می رسد
جمله چو شهد و شیر شو ، وز خودِ خود فقیر شو
زانکه ز شه فقیر را ، عُشر و زکات می رسد
رحمت اوست کآب و گل ، طالب دل همی شود
جذبه اوست کز بشر ، صوم و صلات می رسد
در ظلمات ابتلا ، صبر کن و مکن ابا
کآب حیات خضر را ، در ظلمات می رسد

مولوی

آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم

آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی ، نی شکنم شکر برم
آمده ام چو عقل و جان از همه دیده ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم
آمده ام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمی خوری پیش کسی دگر برم

مولانا

ما در دو جهان غير خدا يار نداريم

ما در دو جهان غير خدا يار نداريم
جز ياد خدا هيچ دگر كار نداريم
درويش فقيريم و در اين گوشه دنيا
با نيک و بد خلق خدا کار نداريم
با جامه‌ی صد پاره و با خرقه‌ي پشمي
بر خاک نشينيم و ز کس عار نداريم
در روى زمين چون دل ما گنج معانيست
دينار چه باشد، غم دينار نداريم
مائيم و گليم و نمد كهنه و كنجى
بر سر هوس جبه و دستار نداريم
ما مست صبوحيم ز ميخانه توحيد
حاجت به مي و خانه خمار نداريم
ما مست الستيم و به يک جرعه چو منصور
انديشه‌ي فتواي سر دار نداريم
بشنو زدل زنده‌ی شمس الحق تبريز
از دوست بجز وعده‌ی ديدار نداريم

نام شاعر؟

مسلمانان مسلمانان چه بايد گفت ياری را

مسلمانان مسلمانان چه بايد گفت ياری را
که صد فردوس می سازد جمالش نيم خاری را
مکان ها بی مکان گردد زمين ها جمله کان گردد
چو عشق او دهد تشريف يک لحظه دياری را
خداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوری
که آب زندگی سازد ز روی لطف ناری را
چو لطفش را بيفشارد هزاران نوبهار آرد
چه نقصان گر ز غيرت او زند برهم بهاری را
جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد
وليکن نقش کی بيند بجز نقش و نگاری را
جمال گل گواه آمد که بخشش ها ز شاه آمد
اگر چه گل بنشناسد هوای سازواری را
اگر گل را خبر بودی هميشه سرخ و تر بودی
ازيرا آفتی نايد حيات هوشياری را
به دست آور نگاری تو کز اين دستست کار تو
چرا بايد سپردن جان نگاری جان سپاری را
ز شمس الدين تبريزی منم قاصد به خون ريزی
که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را

مولوی

بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد

بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد

ز سوسن بشنو اي ريحان که سوسن صد زبان دارد
به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد

گل از نسرين همي‌پرسد که چون بودي در اين غربت
همي‌گويد خوشم زيرا خوشي‌ها زان ديار آمد

سمن با سرو مي‌گويد که مستانه همي‌رقصي
به گوشش سرو مي‌گويد که يار بردبار آمد

بنفشه پيش نيلوفر درآمد که مبارک باد
که زردي رفت و خشکي رفت و عمر پايدار آمد

همي‌زد چشمک آن نرگس به سوي گل که خنداني
بدو گفتا که خندانم که يار اندر کنار آمد

صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق
که هر برگي به ره بري چو تيغ آبدار آمد

ز ترکستان آن دنيا بنه ترکان زيبارو
به هندستان آب و گل به امر شهريار آمد

ببين کان لک لک گويا برآمد بر سر منبر
که اي ياران آن کاره صلا که وقت کار آمد

مولانا

بهار آمد بهار آمد ، سلام آورد مستان را

بهار آمد بهار آمد ، سلام آورد مستان را
از آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستان را
زبان سوسن از ساقی کرامت ها ی مستان گفت
شنید آن سرو از سوسن ، قیام آورد مستان را
زاول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقل
چو دید از لاله کوهی که جام آورد مستان را
سقاهم ربهم خوردند و نام و ننگ گم کردند
چو آمد نامه ساقی چه نام آورد مستان را
درآ در گلشن باقی ، برآ بر بام ، کان ساقی
ز پنهان خانه غیبی پیام آورد مستان را
چو خوبان حُله پوشیدند درآ در باغ و پس بنگر
که ساقی هرچه درباید تمام آورد مستان را
که جانهارا بهار آورد و ما را روی یار آورد
ببین کز جمله دولتها کدام آورد مستان را !
زشمس الدین تبریزی به ناگه سافی ِ دولت
به جام خاص سلطانی مدام آورد مستان را

مولانا

از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی

از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی
 در صد جهان نگنجی گر یک نشان بیابی

چون مهر جان پذیری بی‌لشکری امیری
هم ملک غیب گیری هم غیب دان بیابی

گنجی که تو شنیدی سودای آن گزیدی
گر در زمین ندیدی در آسمان بیابی

در عشق اگر امینی ای بس بتان چینی
    هم رایگان ببینی هم رایگان بیابی

در آینه مبارک آن صاف صاف بی‌شک
    نقش بهشت یک یک هم در جهان بیابی

چون تیر عشق خستت معشوق کرد مستت
    گر جان بشد ز دستت صد همچنان بیابی

قفل طلسم مشکل سهلت شود به حاصل
   گر از وساوس دل یک دم امان بیابی

درهم شکن بتان را از بهر شاه جان را
تا نقش بند آن را اندر عیان بیابی

تبریز در محقق از شمس ملت و حق
 در رمزهای مطلق صد ترجمان بیابی

مولانا

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

مولانا

بازآي که تا به خود نيازم بيني

بازآي که تا به خود نيازم بيني
بيداري شبهاي فراقم بيني
ني‌ني‌ غلطم که خود فراق تو مرا
کي زنده رها کند که بازم بيني؟!
هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بی رحم تو بيزارتر است
بگذاشتيم غم تو مگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است
بر من در وصل بسته مي‌دارد دوست
دل را به عطا شکسته مي‌دارد دوست
زين پس منو دل‌شکستگی بر در اوست
چون دوست دل شکسته می‌دارد دوست

مولانا

خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار

خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
خوی من کی خوش شود بی‌روی خوبت ای نگار

بی‌تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب
با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار

بی‌تو بی‌عقلم ملولم هر چه گویم کژ بود
من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار

آب بد را چیست درمان باز در جیحون شدن
خوی بد را چیست درمان بازدیدن روی یار

آب جان محبوس می‌بینم در این گرداب تن
خاک را بر می‌کنم تا ره کنم سوی بحار

شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی
تا فغان در ناورد از حسرتش اومیدوار

چشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیر
گر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار

مولوی

چنان مستم چنان مستم من امشب

چنان مستم چنان مستم من امشب
که از چنبر برون جستم من امشب
چنان چیزی که در خاطر نیابد
چنانستم چنانستم من امشب
به جان با آسمان عشق رفتم
به صورت گر در این پستم من امشب
گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل
برون رو کز تو وارستم من امشب
بشوی ای عقل دست خویش از من
که در مجنون بپیوستم من امشب
به دستم داد آن یوسف ترنجی
که هر دو دست خود خستم من امشب
چنانم کرد آن ابریق پر می
که چندین خنب بشکستم من امشب
نمی‌دانم کجایم لیک فرخ
مقامی کاندر و هستم من امشب
بیامد بر درم اقبال نازان
ز مستی در بر او بستم من امشب
چو واگشت او پی او می‌دویدم
دمی از پای ننشستم من امشب
چو نحن اقربم معلوم آمد
دگر خود را بنپرستم من امشب
مبند آن زلف شمس الدین تبریز
که چون ماهی در این شستم من امشب

مولانا

چنبر: [ چَم ْ ب َ ]  محیط دایره را گویند
خنب: ظرفی باشد که شراب و امثال آن در آن کنند.
ابریق: معرب آبری (تاج العروس ) یا آبریز. ظرف سفالین برای شراب

مرا گویی کرایی، من چه دانم

مرا گویی کرایی، من چه دانم
چنین مجنون چرایی، من چه دانم
مرا گویی بدین زاری که هستی
به عشقم چون برایی، من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی کجایی، من چه دانم
مرا گویی به قربانگاه جان ها
نمی ترسی که آیی، من چه دانم
مرا گویی اگر کشته خدایی
چه داری از خدایی، من چه دانم
مرا گویی چه می جویی دگر تو
ورای روشنایی، من چه دانم
مرا گویی ترا با این قفس چیست
اگر مرغ هوایی، من چه دانم
مرا راه صوابی بود گم شد
ار آن ترک خطایی، من چه دانم
بلا را از خوشی نشناسم ایرا
بغایت خوش بلایی، من چه دانم
شبی بربود ناگه شمس تبریز
ز من یکتا دوتایی، من چه دانم

مولانا

عاشقی پیداست از زاری دل

عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علت ها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سراست
عاقبت ما را بدان شه رهبر است
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گر چه گفت این زبان روشنگر است
لیک عشق بی زبان روشن تر است
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب
از وی ار سایه نشانی می دهد
شمس هر دم نور جانی می دهد
من چه گویم یک رگم هشیار نیست
شرح آن یاری که او را یار نیست
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر

 مولانا جلال‌الدین بلخی

ای دل شکایت​ها مکن تا نشنود دلدار من

ای دل شکایت​ها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی​ترسی مگر از یار بی​زنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیده​ای شب تا سحر آن ناله​های زار من
یادت نمی​آید که او می کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
این بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من
خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی​جام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

مولوی

چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم  

چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم  
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی  
پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم
به قدم چو آفتابم به خرابه‌ها بتابم  
بگریزم از عمارت سخن خراب گویم
به سر درخت مانم که ز اصل دور گشتم  
به میانه قشورم همه از لباب گویم
من اگر چه سیب شیبم ز درخت بس بلندم  
من اگر خراب و مستم سخن صواب گویم
چو دلم ز خاک کویش بکشیده است بویش  
خجلم ز خاک کویش که حدیث آب گویم
بگشا نقاب از رخ که رخ تو است فرخ  
تو روا مبین که با تو ز پس نقاب گویم
چو دلت چو سنگ باشد پر از آتشم چو آهن  
تو چو لطف شیشه گیری قدح و شراب گویم
ز جبین زعفرانی کر و فر لاله گویم  
به دو چشم ناودانی صفت سحاب گویم
چو ز آفتاب زادم به خدا که کیقبادم  
نه به شب طلوع سازم نه ز ماهتاب گویم
اگرم حسود پرسد دل من ز شکر ترسد  
به شکایت اندرآیم غم اضطراب گویم
چو رباب از او بنالد چو کمانچه رو درافتم  
چو خطیب خطبه خواند من از آن خطاب گویم
به زبان خموش کردم که دل کباب دارم  
دل تو بسوزد ار من ز دل کباب گویم

مولانا

جسم‌ها چون كوزه‌هاي بسته سر

جسم‌ها چون كوزه‌هاي بسته سر
تا كه در هر كوزه چبود در نگر
كوزه اين تن پر از آب حيات
كوزه آن تن پر از زهر ممات
گر، به مظروفش نظر داري شهي
ور به ظرفش عاشقي تو گمرهي
لفظ را ماننده اين جسم دان
معنيش در اندرون مانند جان
ديده تن دائماً تن بين بود
ديده جان، جان پرفن بين بود

مولانا جلال‌الدين محمد مولوي

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
آواره عشق ما آواره نخواهد شد
آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد
آن را که منم منصب معزول کجا گردد
آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد
آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز
وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد
از اشک شود ساقی این دیده من لیکن
بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد
بیمار شود عاشق اما به نَمی میرد
ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد
خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر
آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

مولوی

نومید مشو جانا کاومید پدید آمد

نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
اومید همه جان​ها از غیب رسید آمد
نومید مشو گر چه مریم بشد از دستت
کان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد
نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان
کان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد
یعقوب برون آمد از پرده مستوری
یوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد
ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو
آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد
ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد
وی قفل فروبسته بگشا که کلید آمد
ای روزه گرفته تو از مایده بالا
روزه بگشا خوش خوش کان غره عید آمد
خامش کن و خامش کن زیرا که ز امر کن
آن سکته حیرانی بر گفت مزید آمد

مولوی

آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک

آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک
شنگینک و منگینک سربسته به زرینک
چون منکر مرگست او گوید که اجل کو کو
مرگ آیدش از شش سو گوید که منم اینک
گوید اجلش کای خر کو آن همه کر و فر
وان سبلت و آن بینی وان کبرک و آن کینک
کو شاهد و کو شادی مفرش به کیان دادی
خشتست تو را بالین خاکست نهالینک
ترک خور و خفتن گو رو دین حقیقی جو  
تا میر ابد باشی بی‌رسمک و آیینک
بی‌جان مکن این جان را سرگین مکن این نان را
ای آنک فکندی تو در در تک سرگینک
ما بسته سرگین دان از بهر دریم ای جان
بشکسته شو و در جو ای سرکش خودبینک
چون مرد خدابینی مردی کن و خدمت کن
چون رنج و بلا بینی در رخ مفکن چینک
این هجو منست ای تن وان میر منم هم من
تا چند سخن گفتن از سینک و از شینک
شمس الحق تبریزی خود آب حیاتی تو
وان آب کجا یابد جز دیده نمگینک

دیوان غزلیات شمس- مولوی

در هوایت بی قرارم روز و شب

در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز پایت بر ندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب؟!
جان و دل می خواستی از عاشقان
جان و دل را می سپارم روز و شب
تا نیابم آنچه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم، گاه تارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
زآن شبی که وعده دادی روز وصل
روز و شب را می شمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

مولوی

گر بی دل و بی دستم  وزعشق تو پا بستم

گر بی دل و بی دستم  وزعشق تو پا بستم
بس بند که بشکستم آهسته که سرمستم
در مجلس حيرانی جانيست مرا جانی
زان شد که تو ميدانی آهسته که سرمستم
پيش آی دمی جانم زين بيش مرنجانم
ای دلبر خندانم آهسته که سرمستم
ساقی می جانان ، بگذر ز گران جانان
دزديده زرهبانان ، آهسته که سرمستم
رندی و چو من فاشی بر ملت قلاشی
در پرده چرا باشی آهسته که سرمستم
ای می بترم از تو ، من باده ترم از تو
پر جوش ترم از تو ، آهسته که سرمستم
از باده جوشانم  وز خرقه فروشانم
از يار چه پوشانم آهسته که سرمستم
تا از خود ببريدم من عشق تو بگزيدم
خود را چه فنا ديدم آهسته که سرمستم
هر چند به تلبيسم در صورت قسيسم
نور دل ادريسم آهسته که سرمستم
در مذهب بي کيشان بيگانگی خويشان
با دست بر ايشان آهسته که سرمستم
ای صاحب صد دستان بيگاه شد از مستان
احداث و گر و بستان آهسته که سرمستم

مولانا

طبیبیم حکیمیم طبیبان قدیمیم

طبیبیم حکیمیم طبیبان قدیمیم
شرابیم و کبابیم و سهیلیم و ادیمیم
چو رنجور تن آید چو معجون نجاحیم
چو بیمار دل آید نگاریم و ندیمیم
طبیبان بگریزند چو رنجور بمیرد
ولی ما نگریزیم که ما یار کریمیم
شتابید شتابید که ما بر سر راهیم
جهان درخور ما نیست که ما ناز و نعیمیم
غلط رفت غلط رفت که این نقش نه ماییم
که تن شاخ درختی است و ما باد نسیمیم
ولی جنبش این شاخ هم از فعل نسیم است
خمش باش خمش باش هم آنیم و هم اینیم

مولوی

بیا بیا که شدم در غم تو سودایی

بیا بیا که شدم در غم تو سودایی
درآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی

عجب عجب که برون آمدی به پرسش من
ببین ببین که چه بی​طاقتم ز شیدایی

بده بده که چه آورده​ای به تحفه مرا
بنه بنه بنشین تا دمی برآسایی

مرو مرو چه سبب زود زود می​بروی
بگو بگو که چرا دیر دیر می​آیی

نفس نفس زده​ام ناله​ها ز فرقت تو
زمان زمان شده​ام بی​رخ تو سودایی

مجو مجو پس از این زینهار راه جفا
مکن مکن که کشد کار ما به رسوایی

برو برو که چه کژ می​روی به شیوه گری
بیا بیا که چه خوش می​خمی به رعنایی

مولوی

شد ز غمت  خانه سودا دلم

شد ز غمت  خانه سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم
در طلب زهره رخ ماهرو
می نگرد جانب بالا دلم
فرش غمش گشتم وآخر ز بخت
رفت بر این سقف مصفا دلم
آه که امروز دلم را چه شد؟
دوش چه گفته است کسی با دلم ؟
از طلب گوهر گویای عشق
موج زند ، موج ، چو دریا دلم
روز شد و چادر شب می درد
در پی آن عیش و تماشا دلم
از دل تو در دل من نکته هاست
اَه ، چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم ، وای دلم ، وا دلم
ای تبریز ! از هوس شمس دین
چند رود سوی ثریا دلم؟

مولوی

ای توبه ام شکسته، از تو کجا گریزم؟

ای توبه ام شکسته، از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته، از تو کجا گریزم؟

ای نور هر دو دیده، بی تو چگونه بینم؟
وی گردنم ببسته، از تو کجا گریزم؟

ای شش جهت ز نورت چون آینه ست شش رو
وی روی تو خجسته، از تو کجا گریزم؟

دل بُود از تو جسته، جان بُود از تو رَسته
جان نیز گشت خسته، از تو کجا گریزم؟

گر بندم این بَصَر را، ور بگسلم نظر را
از دل نه ای گسسته، از تو کجا گریزم؟

مولانا