ای شاهد شاهدان کجایی ؟

ای شاهد شاهدان کجایی؟
وی آب رخ بتان کجایی ؟
ای جان هرآنچه در جهان است
 ای روشنی جهان کجایی ؟
ای هیچ مکان ز تو تهی نه
 وی پر ز تو لامکان کجایی ؟
ای چشم و چراغ عالم دل
 ای جان جهان و جان کجایی ؟
من تاب فراق تو ندارم
 ای از نظرم نهان کجایی ؟
ای کام دل شکسته من
 وی آرزوی روان کجایی ؟
دیدار به کس نمی نمایی
 ای در همه جا عیان ، کجایی ؟
بی روی تو دل بود فسرده
 ای گرمی عاشقان کجایی ؟
از فیض تو سوخت فیض ، دل را
 او را تو میان جان ، کجایی ؟

فیض کاشانی

باده  بیار ساقیا ، تا  که  به می  وضو کنم

باده  بیار ساقیا ، تا  که  به می  وضو کنم
مست خدا شوم نخست ، پس به نماز رو کنم
کوزه گران چو عاقبت ، از سر من سبو کنند
بهر شراب عشق حق ، خود سر خود سبو کنم
بوئی از آن شراب اگر ، وقت نماز بشنوم
رو که به قبله آورم ، عطر بهشت بو کنم
چیست بهشت و عطر آن ، بوی خدا رسد از آن
مست خدای چون شوم ، کار خدا نکو کنم
گر نرسد به جام دست ، یا به سبو رسد ، شکست
باده ی زخم بر کشم ، در دهن و گلو کنم
باده بود چو جان مرا ، گر نرسد روان مرا
غوطه زنم درون خم ، تن به روان فرو کنم
در ازلم شراب داد ، جام ِ الستِ ناب داد
باز کشم از آن شراب ، مستی کهنه نو کنم
سر نکشم ز همرهان ، پا بکشم زگمرهان
پشت کنم به دشمنان ، جانب دوست رو کنم
چند به هر جهت دوم ، سُخره ی این و آن شوم
سوی حبیب خود روم ، روی به روی او کنم

فیض کاشانی

دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی

دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی
ز کدام باده ساقی به من خراب دادی
چه دل و چه دین و ایمان همه گشت رخنه رخنه
مژه‌های شوخ خود را چه به غمزه آب دادی
دل عالمی ز جا شد چه نقاب بر گشودی
دو جهان به هم بر آمد چه به زلف تاب دادی
در خرمی گشودی چه جمال خود نمودی
ره درد و غم ببستی چه شراب ناب دادی
ز دو چشم نیم مستت می ناب عاشقان را
ز لب و جوی جبینت شکر و گلاب دادی
همه کس نصیب خود را برد از زکات حسنت
به من فقیر و مسکین غم بی‌حساب دادی
همه سرخوش از وصالت من و حسرت و خیالت
همه را شراب دادی و مرا سراب دادی
ز لب شکر فروشت دل “فیض” خواست کامی
نه اجابتی نمودی نه مرا جواب دادی

فیض کاشانی

یک نظر مستانه کردی عاقبت

یک نظر مستانه کردی عاقبت
عقل را دیوانه کردی عاقبت
با غم خود آشنای کردی مرا
از خودم بیگانه کردی عاقبت
در دل من گنج خود کردی نهان
جای در ویرانه کردی عاقبت
سوختی در شمع رویت جان من
چارهٔ پروانه کردی عاقبت
قطرهٔ اشک مرا کردی قبول
قطره را در دانه کردی عاقبت
کردی اندر کلّ موجودات سیر
جان من کاشانه کردی عاقبت
زلف را کردی پریشان خلق را
خان و مان ویرانه کردی عاقبت
مو بمو را جای دلها ساختی
مو بدلها شانه کردی عاقبت
در دهان خلق افکندی مرا
فیض را افسانه کردی عاقبت

فیض کاشانی

حجاب چهره جان می شود غبار تنم

حجاب چهره جان می شود غبار تنم
خوشا دمی كه از این چهره پرده برفكنم
بیا و هستی من در وجود من كم كن
كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم
بسی ز عمر گذشت و نیافتم كامی
دریغ و درد كه غافل ز كار خویشتنم
اگر چو شمع ببارم سرشك نیست عجیب
كه سوزهاست نهانی درون پیرهنم
مرا كه خدمت صاحب زمان بود معذور
چرا زمین ستم پیشگان بود وطنم؟
سزای همچو منی نیست دوری از در او
كه پای تا سر من مهر اوست و من نه منم
محبت علی و عترتش حیات من است
ولای آن نبی همچو جان و من بدنم
چنان محبت و مهر شما به دل دارم
كه گر زنند به تیغم دل از شما نكنم
ز بس حدیث شما فیض گفت نزدیكت
كه غیر حرف شما نشنود كس از سخنم

 فیض کاشانی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است كه بازآیی
در آرزوی رویت، بنشسته به هر راهی
صد زاهد و صد عابد، سرگشته سودایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم كرد
كز دست نخواهد شد پایان شكیبایی
ای درد توأم درمان در بستر ناكامی
وی یاد توأم مونس در گوشه تنهایی
فكر خود و رأی خود، در امر تو كی گنجد
كفر است در این وادی خودبینی و خودرأیی
در دایرة فرمان ما نقطه تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی حكم آنچه تو فرمایی
گستاخی و پرگویی، تا چند كنی ای فیض
بگذر تو از این وادی، تن ده به شكیبایی

فیض کاشانی