کاش می‌شد که روزی دلم را...

کاش می‌شد که روزی دلم را
مثلِ بذری بکارم
که فردا
باروَر گردد و نسلِ عشّاق
از محیطِ زمین برنیفتد

محمدرضا شفیعی کدکنی

خشکید و کویر لوت شد دریامان

خشکید و کویر لوت شد دریامان
امروز بد و از آن بتر فردامان
زین تیره دل دیو صفت مشتی شمر
چون آخرت یزید شد دنیامان

مهدی اخوان ثالث

دست مرا بگیر خدایا

دست مرا بگیر خدایا
دستی که کورمال به هر سوی
در جستجوی توست
وز هیچ مخزن کتب اینجا
یک پنجره به سوی تو نگشود
اوراق هر کتاب
چون برگهای زرد خزانی
در لحظه ی تلاطم طوفان
تنها
بر دامن تحیرم افزود
دست مرا بگیر

محمدرضا شفیعی کدکنی

چه فکر می کنی؟

چه فكر مي كني
كه بادبان شكسته، زورق به گل نشسته‌اي است زندگي
در اين خراب ريخته
كه رنگ عافيت از او گريخته
به بن رسيده، راه بسته اي ست زندگي
چه سهمناك بود سيل حادثه
كه همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان ز هم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب
در كبود دره ‌هاي آب، غرق شد
هوا بد است
تو با كدام باد مي روي
چه ابر تيره اي گرفته سينه ی تو را
كه با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمي شود
تو از هزاره هاي دور آمدي
در اين درازناي خون فشان
به هر قدم نشان نقش پاي توست
در اين درشت ناک ديو لاخ
زهر طرف طنين گامهاي ره گشاي توست
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه ی وفاي توست
به گوش بيستون هنوز
صداي تيشه‌هاي توست
چه تازيانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها كه از تو گشت سربلند
زهي شكوه قامت بلند عشق
كه استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه كن هنوز آن بلند دور
آن سپيده، آن شكوفه زار انفجار نور
كهرباي آرزوست
سپيده اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست
به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار باز بيفتي از نشيب راه و باز
رو نهي بدان فراز
چه فكر مي كني
جهان چو آبگينه ی شكسته اي ست
كه سرو راست هم در او
شكسته مي نمايد
چنان نشسته كوه
در كمين درّه های اين غروب تنگ
كه راه
بسته مي نمايدت
زمان بيكرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پاي او دمي ست اين درنگ درد و رنج
بسان رود كه در نشيب درّه سر به سنگ مي زند
رونده باش
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست
زنده باش

هوشنگ ابتهاج. سایه

بی مرغ، آشیانه چه خالی‌ست...

بی مرغ، آشیانه چه خالی‌ست
خالی‌تر آشیانه ی مرغی
کز جفت خود جداست

آه، ای کبوتران سپید شکسته‌بال
اینک به آشیانه ی دیرین خوش آمدید
اما، دلم به غارت رفته است
با آن کبوتران که پریدند
با آن کبوتران که دریغا
هرگز به خانه بازنگشتند

هوشنگ ابتهاج.سایه

ساده است نوازش سگی ولگرد...

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
وگفتن اینکه سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش

ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم

ساده است
که چگونه می زیم
باری زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم

مارگوت بیکل
ترجمه : احمد شاملو

من پادشاه مقتدر کشوری که نیست...

من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست
دل بسته ام، به همهمه ی لشکری که نیست

در قلعه، بی خبر ز غم مردمان شهر
سر گرم تاج سوخته ام، بر سری که نیست

هر روز بر فراز یقین، مژده می دهم
از احتمال آتیه ی بهتری که نیست

بو برده است لشکر من، بس که گفته ام
از فتنه های دشمن ویرانگری، که نیست

من! باورم شده ست که در من، فرشته ها
پیغام می برند، به پیغمبری که نیست

من! باورم شده ست، که در من رسیده است
موسای من، به خدمت جادوگری که نیست

باید، برای این همه ناباوری که هست
روشن شود، دلایل این باوری که نیست

هرچند، از هراس هجومی که ممکن است
دربان گذاشتم به هوای دری که نیست

فهمیده ام، که کار صدف های ابله است
تا پای جان محافظت از گوهری که نیست!

 حسین جنتی

دلم گرفته برایت...

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت
دلی که کرده هوای کرشمه‌های صدایت

نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز
که آورد دلم ای دوست! تاب وسوسه‌هایت

ترا ز جرگه‌ی انبوه خاطرات قدیمی
برون کشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست
نمی‌کنم اگر ای دوست، سهل و زود ، رهایت

گره به کار من افتاده است از غم غربت
کجاست چابکی دست‌های عقده‌گشایت؟

به کبر شعر مَبینم که تکیه داده به افلاک
به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت

"دلم گرفته برایت" زبان ساده‌ی عشق است
سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت

حسین منزوی

ما بچه های این زمانه ایم...

ما بچه های این زمانه ایم
و عصر، عصر سیاست است

همه‌ی امور روزانه، امور شبانه
چه مال تو باشد چه مال ما یا شما
امور سیاسی اند

چه بخواهی چه نخواهی
ژن‌هایت سابقه ی سیاسی دارند
پوستت ته‌رنگِ سیاسی دارد
چشم‌هایت جنبه ی سیاسی دارند

هر چه می‌گویی بازتاب سیاسی دارد
سکوتت چه بخواهی چه نخواهی
سیاسی تعبیر می شود

حتی هنگامی که از باغ و جنگل می‌گذری
 گام‌های سیاسی برمی داری
روی خاک سیاسی

شعرِ غیرسیاسی نیز سیاسی ست
و در بالا ماهی می‌درخشد
که دیگر ماه نیست
بودن یا نبودن، سوال این است
سوال چیست، عزیزم بگو
سوالِ سیاسی است

حتی لازم نیست انسان باشی
تا بر اهمیت سیاسی ات افزوده شود
کافی ست نفت باشی، علوفه یا مواد بازیافتی...

یا حتی میز مذاکراتی که شکل آن
ماه‌هاست مورد جنگ و جدال است:
پشت کدام میز درباره ی زندگی و مرگ باید مذاکره کرد
میز گرد یا میز مربع

در این اثنا
آدمها گم می‌شدند
جانوران می‌مردند
خانه ها می‌سوختند
و مزارع بایر می‌شدند
مثل زمانهای قدیم که کمتر سیاسی بودند

ویسواوا شیمبورسکا
کتاب آدم ها روی پل - مترجم شهرام شیدایی

 

زهر شیرین ...

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم

وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
 به غیر از زهر شیرینت نخوانم

تو زهری، زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی که شور هستی از توست

شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو، غم از تو، مستی از توست

به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره ی غم آزمودی

دلت آخر به سرگردانی ام سوخت
 نگاهم را به زیبایی گشودی

بسی گفتند دل از عشق برگیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما نوشداروست

 چه غم دارم که این زهر تب آلود
 تنم را در جدایی می گدازد

از آن شادم که در هنگامه ی درد
غمی شیرین دلم را می نوازد

اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی ست

وگر عمرم به ناکامی سرآید
تو را دارم که مرگم زندگانی ست

 فریدون مشیری