http://s8.picofile.com/file/8311616968/NIMA4800_0009.jpg
عالیه خانوم همسر نیما با آن­که اهل ذوق و سواد بود، از این­که شوهرش کاری نمی­ کرد و نه مقام و منصبی دارد و نه حقوق قابلی، بسیار دلخور بود و او را تحقیر می­ کرد و گاهی کارش یه خشونت هم می ­کشید. خانواده­ ی او هم از داشتن چنین دامادی چندان سرفراز نبودند و نیما را بی­ کاره و بی ­عرضه می­ دانستند. اما این رفتار در روحیه ­ی نیما تاثیری نداشته و او را از راه خود منصرف نمی­ کرد. نیما به خودش و کارش اعتقاد کامل داشت و هیچ یک از شاعران و ادیبان آن روزگار را داخل آدم حساب نمی­ کرد. حرکاتی ساده و دهاتی داشت که حتی در طرز لباس پوشیدنش هم اثر می­ گذاشت. نمونه­ ای از ساده­ لوحی ­های او این­که پیش ما درد دل می ­کرد و می­ گفت از این­که همسرش قدر او را نمی ­داند و اعتقادی به عظمت مقام معنویش ندارد، شکایت می­ کرد و از ما چاره جویی می ­کرد. می­ گفت همسرم خیلی هم حسود است و اگر بداند یا گمان کند که شهرت و مقام ادبی من روز به روز بیشتر می­ شود و همه مرا نابغه می­ دانند و دختران خوشگل عاشق من هستند البته رفتارش با من تغییر خواهد کرد و بهتر خواهد شد. پرسیدیم چطور می ­شود این مطلب را به همسرش تلقین کرد؟ قرار بر این شد که نامه­ ای از قول دختر شانزده ساله ­ای خوشگل جعل کنیم که در آن نسبت به نیما اظهار عشق شدید بکند و به تاکید بگوید او را کسی در ردیف ویکتور هوگو می ­داند و آرزو دارد که او را ببیند و دست در گردنش بیاندازد و این لذت افتخار نصیبش شود که با چنین نابغه ای اشنا شود و سراسر وجودش از عشق او سرشار است.
نوشتن چنین نامه ­ای مشکل نبود. مشکل این بود که به چه طریق نامه را در دسترس خانوم بگذاریم که باورش شود. آخر قرار بر این شد که شبی او پنجره­ ی رو به کوچه را باز بگذارد و ما در موقعی که او و همسرش نشسته­ اند و نامه را طوری که خودمان دیده نشویم از لای پنجره در اتاق بیاندازیم و فرار کنیم.
زمستان بود. شبی که برف سنگینی آمده بود، من و دوستم مهدی خان بر آن شدیم که دستور استاد را اجرا کنیم. باری روی برف­ های لغزنده به راه افتادیم. آهسته پشت پنجره متوقف شدیم. چراغ روشن بود و صدای گفتگوی زن و شوهر را شنیدیم. تا اینجا که درست در آمده بود. اما به پنجره مختصر فشاری که آوردیم دیدیم پنجره بسته است. یک فشار دیگر. نه! نیما یادش رفته بود پنجره را باز بگذارد. چاره­ ای جز شکستن شیشه نبود! مهدی خان مشت محکمی به شیشه زد که فرو ریخت و پاکت کذایی را از لای شکستگی شیشه به داخل انداخت.
حالا قسمت آخر فرار کردن بود به طریقی که دزد قلمداد نشویم و دست پاسبان نیفتیم. تا نفس داشتیم دویدیم و همین که رسیدیم سر خیابان یوسف آباد و مطمئن شدیم کسی ما را ندیده آهسته کردیم و به نفس زدن افتادیم. به نظر خودمان یکی از کارهای پهلوانی را که در سینما دیده بودیم انجام داده بودیم و از این حیث احساس سر فرازی می کردیم. از هم جدا شدیم و وعده را به فردا گذاشتیم.
فردا صبح برای تحقیق در باره­ ی نتیجه به سراغ نیما رفتیم. معلوم شد که هم خودش و هم همسرش بسیار ترسیده­ اند. خانمش پس از چند دقیقه نامه را برداشته و خوانده و به نیما گفته که دیگر در خانه ­ی او امنیت ندارد و دفعه­ ی دیگر ممکن است گماشتگان معشوق او در قصد جان همسرش باشند و همان شبانه خانه را ترک کرده و به عنوان قهر رفته خانه­ ی برادرش. به هر حال پس از یک هفته کار به آشتی انجامید و نمی­ دانم که آیا این بار بر اثر تدبیر کودکانه­ ی ما همسر نیما با او مهربانتر شد یا نه!

پرویز ناتل خانلری- کتاب قافله سالار سخن

پی نوشت:

علی اسفندیاری مشهور به نیما یوشیج، (زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۴ هجری شمسی در دهکده یوش از توابع شهرستان نور استان مازندران – درگذشته ۱۳ دی ۱۳۳۸ خورشیدی در شمیران شهر تهران) شاعر معاصر ایرانی و پدر شعر نو فارسی  است. وی بنیانگذار شعر نو فارسی است.
نیمایوشیج در جوانی عاشق دختری شد، اما به دلیل اختلاف مذهبی نتوانست با وی ازدواج کند. پس از این شکست او عاشق دختری روستایی به نام صفورا شد و می‌خواست با او ازدواج کند اما دختر حاضر نشد به شهر بیاید. بنابراین عشق دوم نیز سرانجام خوبی نیافت. نیما صفورا را هنگام آب‌تنی در رودخانه دیده بود. این منظره شاعرانه و شکست عشق پیشین الهام‌بخش او در سرودن افسانه بود. سرانجام نیما در ۶ اردیبهشت ۱۳۰۵ خورشیدی ازدواج کرد. همسر وی عالیه جهانگیر فرزند میرزا اسماعیل شیرازی و خواهرزاده نویسنده نامدار میرزا جهانگیر صوراسرافیل بود. حاصل این ازدواج که تا پایان عمر دوام یافت فرزند پسری بود به نام شراگیم که اکنون در آمریکا زندگی می‌کند.